قهرمان ميرزا عين السلطنه

624

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

و سؤال برمىآيند . خيلىخيلى نقل دارند و زرنگ هستند . مفسد هم خيلى دارد . فرج الله خان نمىدانم چه قسم حركت كرده كه ده سال است حاكم اين‌جا است و راضى هستند . امروز هوا مه بود و خيلى سرد . حالت من هم خوب نبود . پشتم درد مىگرفت . قلنج كرده‌ام . حالت سرماخوردگى دارم ، تا چه شود . عصر با فرج الله خان تخته بازى كردم شب سرد بود . جمعه 5 - صبح هوا مه بود . بعد از ناهار سوار شديم . بالاى باغ كلايه كبك بسيار داشت ، دو دانه عماد السلطنه زدند . ديگر كبكها فهميده از خيلى دور بلند مىشدند . شكارى نشد . فراوان كبك داشت . امروز ناهار چلوكباب داشتيم . جاى محمد حسن ميرزا خالى بود . قرقر جناب شنبه ششم ربيع الثانى - هوا مه و سرد است . پشتم كمى باز درد مىكند . ديشب خيلى زود بيدار شديم . من در رخت‌خواب بيدار بودم . عماد السلطنه بلند شد . جناب به رسم همه روزه بناى قرقر را گذاشت : « حالا زود است ، هنوز صبح معلوم نيست ، اذان نگفته‌اند . سرما خواهيد خورد . صبر كنيد هوا روشن شود . نصف شب وقت بيدار شدن است ؟ همين‌طور است كه ناخوش مىشويد . » آقاى عماد السلطنه گوش به اين حرفها نداده از چادر بيرون رفت . عباس قهوه‌چى بيرون بود صدا كردند آمد . گفتند اذان گفته‌اند ؟ جواب داد خير . فرمودند چراغ دارى ؟ گفت بلى . حضرت و الا يك ساعت است بيدار شده‌اند ، ما هم بيدار هستيم . رفت و چراغ آورد يك ساعت و نيم به دسته مانده بود . خواست برود عماد السلطنه فرمود اگر چاى دارى يك فنجان بياور . گفت دارم حاضر است . من يك‌مرتبه گفتم يك فنجان هم براى من بياور . جناب از همان زير لحاف به صداى خيلى ضعيفى گفت كربلائى عباس يك فنجان خيلى كم‌رنگ هم براى من بياور . خنده درگرفت . آن همه اكراه از برخاستن و اين عبارت يك فنجان خيلى كم‌رنگ بامزه بود . قليان كدو مختصر نشستيم دو فنجان چاى گرم خوبى خورديم . قلياى كدوى بسيار خوبى هم براى جناب كربلائى عباس آورد . جناب مىگفت از اين بهتر قليانى در اين سفر نكشيده بودم . خيلى شب خوبى بود . به اين خوشى و مزه هيچ روز بيدار نشده بوديم . بعد از نماز چرت مختصرى زده برخاستيم . عصر عماد السلطنه باغ كلايه شكار رفت . من و حضرت و الا دره اندج‌رود را گرفته سربالا شديم . كبك نداشت . سه چهار كبك ديده شد . يكى را حضرت و الا زدند . يك روباه درآمد من دو تير انداختم زخمى شد ، خود را به شكاف سنگها رسانيده مخفى شد . يك دانهء ديگر بيرون آمد سلامت به دررفت . دور بود نشد تفنگ خالى كرد . يك حقار و يك كلاغ هم حضرت و الا زدند . آقاى عماد السلطنه چيزى نزده بودند . شب به صحبت و بازى آس در خدمت حضرت و الا گذشت .